I asked god to take away my habit
God said no it is not for me to take away,but for you to give it up
از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد.
خدافرمود:خودت باید آن ها را رها کنی.
I asked god to make my handicapped child whol
God said no, body is only temporarye
از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد.فرمود: لازم نیست، روحش
سالم است،جسم هم که موقت است
I asked god to give me happiness
God said: no, i give you blessings
happiness is up to you
گفتم مرا خوشبخت کن.فرمود:نعمت از من،خوشبخت شدن از تو
I asked god to make my spirit grow
God said no, You must grow on your own but i will prune you to make you fruitful
از او خواستم روحم را رشد دهد.فرمود: نه تو خودت باید رشد کنی.
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم
تا بارور شوی.
I asked god for all things that i might enjoy life
God said no, I will give you life, so that you may
enjoy all things
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم.
فرمود: برای این کار من به تو زندگی داده ام
I asked god to help me love others
as much as he loves me
God said: Ahah, finally you have the ide
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود: آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد
گیرم که در باورتان به خاک نشستم
وساقه های جوانم از ضربه های
تبرهاتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم بر سر این بام بنشسته در
کمین پرنده ای
پرواز را علامت ممنوع می زنید
با جوجه های نشسته در اشیان
چه می کنید؟
گیرم که می زنید,گیرم که می برید,
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید .
با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید؟
باکدام بوسه؟با کدام لب؟
در کدام لحظه؟در کدام شب؟!
مثل من که نیست می شوم
مثل روزها مثل فصل ها،مثل اشیانه ها
مثل برف روی بام خانه ها
او هم عاقبت در میان سایه ها غبار می شود
مثل عکس کهنه ای تار تار تار می شود
با کدام بال می توان از زوال روزها و سوزها گریخت
با کدام اشک می توان پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید
با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید
با کدام دست؟؟؟
مقدمه : دختر در طبیعت کمتر بصورت آزاد یافت میشود, بلکه بیشتر بصورت ترکیب با عناصری مانند نیتراد تکبر و سولفات خود پسندی و ناز و عشوه در خیابانها و کوچه ها و از جمله در خیابانهای اصلی و مرکز شهر یافت میشود . این عناصر در مقابل پارچه فروشیها و خصوصا طلا فروشیها خاصیت آهن ربایی پیدا می کنند و به طرف آنها جذب می شوند .
خواص فیزیکی : بسیار شکننده است و به سرعت تحت تاثیر قرار می گیرد و هرگاه اسید خشونت و سولفید تعصب بکار رود مقداری از آن بصورت بیکربنات اشک جاری میشود
خواص شیمیایی : با وجود بعضی دخترهای خالص , بعضی از این عناصر ناخالص بوده و به همراه سیلکات و در کنار آن خرده شیشه یافت می شوند . برای خالص کردن این عنصر کافی است عنصر ناخالص را با نیترات عصبانیت و سولفات بی توجهی تر کیب کرده که از این ترکیب نیم مول گاز جیغ نیم مول گاز فریاد آزاد می شود و عناصر به حالت رسوب در کف آشپزخانه ته نشین می شود , سپس اگر به ان کلرید محبت و پر منگنات خواهش افزوده شود , به حالت اولیه باز میگردد و مقداری گرمای عشق آزاد میکند ودر دل رسوب می نماید
طرز تهیه : برای تهیه این عنصر کافی است مقداری سکه تمام بهار آزادی طرح قدیم و سولفات ماشین و نیترات خانه و کلرید طلا و آلیاژهای خواهش و تمنا وهمچنین افزودن دی اکسید خواستگاری به عنوان مکمل در نظر گرفت
پس از مخلوط شدن و ترکیب این عنصر با مواد گاز ناز و عشوه متصاعد شده و دختر در خانه رسوب می نماید.
نکات : عنصر دختر در صورت ماندگاری در مدت زیاد ( 28 سال ) از خود واکنش شیمیایی نشان داده و ترش می شود . ضمنا باید توجه داشت عنصر خالص دختر در طبیعت یافت شده که خواصی برتر از استحکام فولاد و سختی الماس داشته و عنصری مانند آن در طبیعت شناخته شده نیست و در صورت ترکیب با عنصر خالص پسر بصورت یک پیوند دوگانه انجام شده که ترکیبی فوق العاده قوی می باشد که در طبیعت عنصر خالص پسر یافت نمی شود
هروقت زنش مریض میشد , با وجود آنکه سر در نمی آورد بهش می گفت : چیزی نیست , زن هم خودش را نمی باخت و خوب می شد .
اما وقتی خودش مریض شد هر چقدر گفتند چیزیت نیست حالش بدتر شد ومرد , اما واقعا چیزیش نبود
نسیمشان را با خط کش می سنجند و غنچه را در کف ترازو می ریزند وسلامشان بوی عدم و بدرودشان شماره معکوس است . لبخند را در دل به طلا تبدیل می کنند و عرض تبسم را به عمر طول می دهند , صرفه جویانه سر می زنند و حال تو را از حسابهای جاری می پرسند . صرافان بی مغازه همه جا می گردند و مدام تو را در احتمالهای طلایی ضرب می کنند . ماشین های حساب بی حساب می چرخند و تنها عمل اصلیشان در عین پریشانی جمع الجمع است .
عشق زندگی می بخشد , زندگی رنج به همراه دارد , رنج دلشوره بوجود می آورد , دلشوره جرات می بخشد , جرات اعتماد می آورد , اعتماد امید می آفریند , امید زندگی می بخشد وزندگی عشق بهمراه دارد .
.توی چهاردیواری نشستن و نشستن
بلور لحظه ها رو یکی یکی شکستن
رو پاره های کاغذ نوشتن و خط زدن چه حاصل ؟
به روی نور آفتاب پنجره هارو بستن چه حاصل ؟
بیا تا عاشق باشیم عاشق پر گشودن روزی صد بار بمیریم برای زنده بودن
با آیین قهر بودن هم صحبتی با دیوار به پرده پر غبار
نگاه سرد کردن به زندگی به هستی
همیشه خسته بودن به حالت یه بیمار چه حاصل ؟
بی زاری از ابر و باد بی زاری از باریدن
همیشه خود آزاری به پوچی ها رسیدن
بی زاری از عاشقی گریزون از دوست داشتن
رفاقت با تاریکی از روشنی بریدن
چه حاصل ؟ چه حاصل ؟
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در کامشان جوشید
آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود
ازهمان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد از آن دنیا پراز آدم شد و ای« آسیاب هی گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغا آدمیت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت , ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی . محمد نابجاست قرن موسی چومبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی برادر
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندر این ایام زهرم در پیاله ,اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند دست خون آلود خود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل در جهان هرگزنیست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است
« فریدون مشیری »
وقتی « قدرت عشق » بر «عشق به قدرت » غلبه می کند دنیا طعم صلح را می چشد . جیمی هندریکس
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که ظلم را دیدم ومخلوق بی وجدان , جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدیگر ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای اوبودم در همسایگی صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره مستانه را خاموش, آندم بر لب پیمانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم و میدیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه رنگین , زمین را واژگون مستانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم , برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان , هزاران لیلی نازآفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان همه عشاق سرگردان , سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم بفرش کبریایی خداوند تا که می دیدم , عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خاری می فروشد , گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم و میدیدم مشوش عارف عامی زبرق فتنه این علم عالم سوز مردم کش , به هر اندیشه عشق و وفا معدوم و هر فکری در این دنیا پر افسانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم , همان بهتر او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکارهای این مخلوق را دارد , وگرنه من به جای او باشم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهلی و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ
بر بی ثمری لحظه هایی که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم
بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست داری
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
« دکتر شریعتی »
بازنده می گوید ممکن است اما مشکل

